ذبيح الله صفا

758

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

با مريدان گفت رازى در نهفت * با من اين سنگ از زبان حال گفت كاين همه دام از پى يك دانه چيست * همچو اوباش اينهمه افسانه چيست با همه سرگشتگى بارى به پشت * مىدهم نرم ار چه مىيابم درشت گر گرانى باشدم از بار خويش * هم سبك روحم من اندر كار خويش اى دل سنگين گرانجانى مكن * كار جانبازان بنادانى مكن كم‌زنى را پيشه كن در راه دين * كم‌زنى بيش از همه يا بى يقين ( از كنز الرموز ) اى پرده‌نشين اين گذرگاه * بىعشق بسر نمىشود راه صد قافله دم بدم روانست * عشق است كه مير كاروانست قومى كه ز خود بريده رفتند * اين باديه را جَريده رفتند در عشق چه جاى كارسازيست * هش‌دار كه تيغ بىنيازيست سر بر خط فكر نِه زمانى * تا يا بى ازين سخن نشانى چون فكر ترا به تو رساند * پس عشق ترا ز تو ستاند در فكر بكوششى درآويز * تا خود كششى رسد كه برخيز يك جذبهء او ترا در آن دم * بهتر ز عبادت دو عالم مذكور طلب چه خواهى از ذكر * اينست بدان خلاصهء فكر دانستن فكر مشكل آمد * بيدارى ديدهء دل آمد فكر تو هنوز خار خار است * چون فكر نماند عين كار است بىفكر بدين جهان چو رفتى * آنگه بجهات حيرت افتى اى رند شرابخانهء عشق * اينجا شنوى ترانهء عشق از عشق مپرس و از نشانش * خود با تو بيان كند زبانش آنجا كه ترا قلم كشد عشق * بر تخته بسى رقم كشد عشق اول قدمى كه عشق دارد * ابريست كه جمله كفر بارد